همسایه ی جدیدی دارم دیوار به دیوارم، که سر و صدا میکند و تلفنش زیاد زنگ میخورد و دقیقاً انگار که توی مغز من قرار گرفته است. گاهی از خواب که میپراندم، طول میکشد تا بفهمم مال ما نیست و به من ربطی ندارد و میتوانم دوباره بگیرم بخوابم. اول متوجه نمیشدم عصبانی هستم یا نه، اما بر آن بودم که علی القاعده باید باشم و پس میشدم.
از چند سال پیش ها که آقای بردبار مرد، صدایی نبود از دیوار بیاید. فقط سالی یک بار بچه هاش بودند که میامدند و صدایشان فقط درباره ی املاک و سند و وکیل بود، و تلفنشان هم اغلب بیشتر از اینها زنگ میخورد و صدایش هم بلند تر بود. ضمناً به زنگ گوشی من هم بسیار شبیه بود و سخت بود که بفهمم کی نباید گوشی را بردارم. و تمام دردسر من در این زمینه به همین حد خلاصه میشد.
این یکی آدم صدایش درباره ی چیزی نیست، اما نخراشیده است. بعد از یک ماه هنوز ندیدمش، لیکن باید دختر نوجوان خانواده باشد. این را از چیزهایی که گوش میکند حدس میزنم و همان نخراشیدگی. دخترهای نوجوان وقتی پسر دور و برشان نباشد همین صدا را از خودشان در میاورند. هر هیجان بی سر و سامانی را که دارند از حنجره شان در میکنند. تازه این گاهی آواز هم می خواند. و در اوج که باشد روی میزش ضرب هم میگیرد. خدایا... کاش لااقل جلوی موهایش را احمقانه چتری نکرده باشد و پشتش را که خیلی بلند است توی کلیپس نپیچانده باشد. اما متأسفانه به یاد دارم که بوت هایش را یک بار دم در دیده ام و با در نظر گرفتن آنها به احتمال زیاد باید همانطور باشد که حدس زدم. در این صورت ممکن است مفصل های دست و پایش هم خیلی بزرگ باشد و آن وقت من دیگر نتوانم کیفیت روابطم را با اتاقم حفظ کنم. حالا دیگر فقط یک امید برایم مانده است: من هم از این به بعد مثل او دائم چیزی گوش بدهم و صدایش را بکنم توی گوشش. مطمئناً گوش کردن چیزهایی که من گوش میکنم برای او سخت تر است، تا شنیدن دامبال دیمبو های او برای من. آنوقت شاید اتفاقاً او هم پای قرارداد بیاید و دورادور توافق کند که صدا درنیاورد تا درنیاورم؛ و دیگر به وسیله ی آن صداها، احمقانگی موهایش و درشتی مفاصلش را توی چشمم نکند.
انتظار ندارم شما این چیزها را بفهمید اما، -با احتمال خوبی لابد- میدانید که حیات آدم تا کجا توسط اینجور کیفیت ها حد میخورد.

