تبليغاتX
قصه ی آدم

قصه ی آدم

"آن بایستی شگفت آور باشد". من هیچ تصوری از آنچه منظور این جمله است، ندارم.

همسایه ی جدیدی دارم دیوار به دیوارم، که سر و صدا میکند و تلفنش زیاد زنگ میخورد و دقیقاً انگار که توی مغز من قرار گرفته است. گاهی از خواب که میپراندم، طول میکشد تا بفهمم مال ما نیست و به من ربطی ندارد و میتوانم دوباره بگیرم بخوابم. اول متوجه نمیشدم عصبانی هستم یا نه، اما بر آن بودم که علی القاعده  باید باشم و پس میشدم.

از چند سال پیش ها که آقای بردبار مرد، صدایی نبود از دیوار بیاید. فقط سالی یک بار بچه هاش بودند که میامدند و صدایشان فقط درباره ی املاک و سند و وکیل بود، و تلفنشان هم اغلب بیشتر از اینها زنگ میخورد و صدایش هم بلند تر بود. ضمناً به زنگ گوشی من هم بسیار شبیه بود و سخت بود که بفهمم کی نباید گوشی را بردارم. و تمام دردسر من در این زمینه به همین حد خلاصه میشد.

این یکی آدم صدایش درباره ی چیزی نیست، اما نخراشیده است. بعد از یک ماه هنوز ندیدمش، لیکن باید دختر نوجوان خانواده باشد. این را از چیزهایی که گوش میکند حدس میزنم و همان نخراشیدگی. دخترهای نوجوان وقتی پسر دور و برشان نباشد همین صدا را از خودشان در میاورند. هر هیجان بی سر و سامانی را که دارند از حنجره شان در میکنند. تازه این گاهی آواز هم می خواند. و در اوج که باشد روی میزش ضرب هم میگیرد. خدایا... کاش لااقل جلوی موهایش را احمقانه چتری نکرده باشد و پشتش را که خیلی بلند است توی کلیپس نپیچانده باشد. اما متأسفانه به یاد دارم که بوت هایش را یک بار دم در دیده ام و با در نظر گرفتن آنها به احتمال زیاد باید همانطور باشد که حدس زدم. در این صورت ممکن است مفصل های دست و پایش هم خیلی بزرگ باشد و آن وقت من دیگر نتوانم کیفیت روابطم را با اتاقم حفظ کنم. حالا دیگر فقط یک امید برایم مانده است:  من هم از این به بعد مثل او دائم چیزی گوش بدهم و صدایش را بکنم توی گوشش. مطمئناً گوش کردن چیزهایی که من گوش میکنم برای او سخت تر است، تا شنیدن دامبال دیمبو های او برای من. آنوقت شاید اتفاقاً او هم پای قرارداد بیاید و دورادور توافق کند که صدا درنیاورد تا درنیاورم؛ و دیگر به وسیله ی آن صداها، احمقانگی موهایش و درشتی مفاصلش را توی چشمم نکند.

انتظار ندارم شما این چیزها را بفهمید اما، -با احتمال خوبی لابد- میدانید که حیات آدم تا کجا توسط اینجور کیفیت ها حد میخورد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388ساعت 22:50  توسط سولماز شریفی  | 

دو روز پیش

برای خودم نوشته بودم :  همیشه انگار موجودی بوده ام به این میانه، که دارد چیزها را میکشاند تا به هم برساند. یک ملغمه ی حسابی. هیچ وقت با امری همراه نشده ام، آنطور که سزاوار همراهیست. و بین ضدین دست  به انتخابی نزده ام. یعنی دست کم در نظر این کار نکرده ام، و حتی اگر عملاً در بازه ای به سویی رفته باشم، در بازه ای دیگر جبران مافات کرده ام.

نوشته بودم: نمیدانم این اقتضای طبیعت من است، در اثر استیلای برج جوزا؛ و یا ثمره ی مجاهدت شخصی ام برای ثقلِ آن نقطه ی عدل شدن، که میگویند جای خوبیست. چیزی که به خوبی میدانم اینست که اغلب و –علی الحساب همین حالا- در حال جر خوردگی ام.

نقطه ی "جر خوردگی" نقطه ی دقیقی است. مثل نقطه ی جوش میماند، مثل آن حد از گرماست که واکنش ها –و حتی واکنش های گرماده- به آن نیاز دارند. این طرف و آن طرفش آن اتفاق شایسته نمیافتد. و هر کسی برای آن هست که آن نقطه بشود، تا هر جا که بتواند. میتواند صرفاً جر بخورد؛ میتواند مجاهدت ناکرده خود را بمیراند و به اصطلاح قربانی بشود، و شاید هم بتواند هم مجاهدت کند و هم در نقطه ی معهود تکه تکه. به هر حال آدم برای نقطه شدن باید حجم و امتدادش را از دست بدهد. آن وقت...

چیزها حول نقطه جمع میشوند: مثل آدمهایی که در یک دعوای دست جمعیِ بیهوده، ناگهان یکی را ناکار کرده اند و حالا دورش جمع شده اند و ابعاد واقعه را بررسی میکنند. آنها که سرشان را توی هم کرده اند و پچ پچه میکنند و هستی گسترده زیر پایشان را بیش از همیشه به مثابه ی امری واحد، موضوعِ شراکت میکنند. امور متقابل به قربانی و به هم میرسند. رسانندگی انجام میشود.

دیشب

به زهرا فرستادم: قلبم سنگین است. نمیفهمم چرا در معرض این اندوه بیهوده ام.

نمیفهمیدم. علتی و علت هایی تراشیدیم که دو-سه ساعتی خواب بیاید.

صبح مشکی پوشیده بودیم. او بیشتر. و چشمهای من جوری بود که میگفتند انگار گریه کرده ای. قطعاً نمیفهمیدیم چرا.

خبر رسید، آیت الله منتظری...

گزاره های مرتبط را مرور کردم. مَرد برایم در ماجرای تاریخ حضورش به شکل  با شکوه "اَبَر رساننده" ای صورت شد. اشکی هم ریختم شاید. که از شوق تصویر بود و نه چیز دیگر.

امشب

هنوز نمیتوانسته ام  بخوابم. شاید از شوق تصویر است. شاید هم چیز دیگر.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آذر1388ساعت 1:28  توسط سولماز شریفی  | 

دست چیز خیلی مهمی است که آدم دارد. زبان هم یک چیز خیلی مهم است.

 آدم آدم است/شده، چون دستهایش مرغوب است. چون دست دارد، و دستش برای ایستادن نیست؛ و تازه انگشت هم دارد، حتی انگشتِ شصت.*  شصتش با بقیه ی انگشتها زاویه ای و تعاملی دارد که میتواند چیزها را بگیرد، شکل کند.  دست آدم نیرو را درست وارد میکند، له نمیکند. و عصر سنگ و آهن، عصر دست های آدم است که بلد بود ابزار بسازد و با تقریب خوبی آدم بشود. دست آدم چیزها را درست میفهمد.  دست آدم خیلی شعور دارد.** من سعی میکنم ردّ این  شعور را لای خطهای کف و فرم انگشتها و ناخنها بزنم.

زبان آدم را هم که همه میدانند عجب چیزیست و ارسطو هم گفته و چامسکی هم یک چیزهای قشنگی میگوید که در ضمنِ قشنگی، کشکی هم نیست و من خیلی دوست دارم. آن حرفی که زبان خودش همه چیز است و بیرون چیزی نیست که آدم دنبالش بگردد را هم خیلی دوست دارم. من دارم سعی میکنم این حرفها را بفهمم.

در کل، اگر این دو تا چیز را در زیست جهانم  پیدا نمیکردم که هی*** دوست داشته باشم، و سعی ای داشته باشم که به مناسبت آنها بکنم، خوف غم انگیز میشد احوالاتم.


*مارها و مرغ ها دست ندارند. دست بزها فقط به درد ایستادن میخورد (حتی پا نیست که لگد بزند). فریبرزها انگشت ندارند، گوریل ها هم انگشت شصت به درد بخور.

** و این از خوشحالی های من است که این بخش از شعور آدمها را میشود توی دست گرفت.

*** کاندینسکی و کیشلوفسکی و تارکفسکی و داستایوسکی و رنگ و چاله و بوی کاج خیس و عرق معشوق و کلاً قشنگی را هم خیلی دوست دارم، اما اینها قید "هی" را ندارند، هرچند که همش هستند.

+ نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت 23:42  توسط سولماز شریفی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 13:29  توسط سولماز شریفی 

*

ماجرایی

رفته ایم موزه و نقاشیهایی دیده ایم و لذت برده ام: از نقاشی دیدن و از دیدنِ دیدنِ او، و دیدنِ لذتِ دیدن او و نشانه های دیگری که باعث میشود امیدوار باشم با دیدِ او هم دیده ام. از همان وسطهای بازدید هوای شکلات به سرم زد. بی قرار بودم که زودتر نقاشی ها تمام بشوند و برویم بیرون با هم شکلات بخوریم. حالا نقاشی ها تمام شده اند و در پارک مجاور موزه ایم و شب هم هست. هیچ فلشی ارجاع صحیحی نداشت و بوفه ای و شکلاتی پیدا نشد. تاریکی و درختها و سنگفرشها، گربه ها و نبودِ آدمها، نیمکتها و بادها، همه، محاطمان کرده اند و به عبارت دیگر فضا بر ما سوار است. شاید هم گم شده ایم که من میگویم:

از معدود مواقعی که فک میکنم آخه چرا تو دختری و چرا من با دوست پسرم نیستم، الآنه که شبه و اینجا باریکه و این درختا اینجورین و کمی هم سرده و... کسی نیست که یه پک از سیگارش بم بده.

حرفم برایش مثل اس.ام.اس های سر کاری میمانده و انتظار پایان دیگری را داشته و خنده اش میگیرد. میگوید این را جایی بنویسم. من هم اینجا مینویسم.(به صیغه ی ماضی: نوشتم.)

**

این نیاز عجیب...

نیازی جدی دارم به "در تاریکی با کسی حرف زدن". تند و پراکنده حرف زدن، مثل مست ها. آسمان ریسمان بافتن، به سرعت  از مقدمه ای به نتیجه ای و نتایجی منتقل شدن، طنازی کردن و... .  این فقط یک نیاز روانی نیست. یا دست کم اثراتش صرفاً روانی نیست، جسمی هم هست. مثلاً در صورت براورده شدن اشتهای کاذبم از بین میرود. دمای بدنم تنظیم تر ، و نیازم به خواب کمتر میشود. اینکه در تاریکی چه چیز را به چه کسی بگویم اهمیت زیادی ندارد، در حالی که حضور فیزیکی مخاطب برایم بسیار مفید است. و مجموعه ی اینها اصلا خوب نیست. مثلا ممکن است کسانی را به خلوتم راه داده باشم که مناسب نبوده باشد و چیزهایی را گفته باشم از آن هم نامناسب تر. ممکن است کک به تنبان بچه ای انداخته باشم، که دارد با گزاره های دینی و اخلاق عرفی زندگیش را سر میکند. ممکن است کاری کرده باشم که آن بچه دست آخر نتیجه بگیرد "خدام جاکشیه واسه خودشا". ممکن است من دو شب پیش واقعاً این کار را کرده باشم.

***

از مزیت های من

-میدونی اصلاً؟ واقعیت اینه که من یه جور اختلال دو قطبی دارم. از وقتی یادم میاد همینجور بودم. یا خیلی ذوق دارم، یا افسردم.

-خب برو پیش یه روانشناس

-چی؟! اینو تو داری میگی؟ یعنی به کاری که روانشناسا میکنن باور داری؟ علم اونام علم ه واسه خودش؟اصلا مگه من گفتم این بده؟ حتی وقتایی که حالم عادیه انگار زندگی نمیکنم. نمیفهمم آدمایی که اینجوری نیستن  چرا فک میکنن دارن زندگی میکنن...

-میدونم. منم از حسودیم گفتم.

+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت 14:8  توسط سولماز شریفی  | 

لطفاً به دیالوگ زیر توجه کنید!

دوستم: فقط به دوختن اون نیست که، از تغییر حالت دهانه ی رحم و اینام میفهمن.

من: اون کارا رو پزشک قانونی میکنه لابد. اگر پای جرم و اینا در میون باشه. اگر نه خانواده ها –هر چه قدرم احمق و سنتی باشن- همون یکی واسشون کافیه.

دوستم: نه دیگه. نیست. عمه ی خود من عروس جدیدشو برد نمیدونم اسکن چی چی.

من: خب عمه های تو دیگه اسطوره های بلاهتن.

دوستم: فقط اونا نیستن که...

=>بقیه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 12:23  توسط سولماز شریفی  | 

 ایمان برای من هر روز بیشتر "قصدیت" ش را از دست میدهد.  یعنی دارم به این باور میرسم که ایمان چیزی نیست که قرار باشد حتما به چیزی باشد. ایمان یک حالت روانی یکتاست  که بسته به ترجیحاتی به چیزی تعلق میگیرد؛ اما به چیستی آن چیز ربط زیادی ندارد. این ترجیح منطقی نیست، روانیست. بسته به آن است که زیست آدم در چه بافتی بوده باشد. بسته به خصوصیات خلقی و ژنتیکی آدم است.البته منظورم این نیست که مقصدش تعیّن ندارد، اما بالاخره "یک چیزی" هست. نه. برای من این جک نیست که که یکی بگوید: "من ایمان دارم اما نمیدونم به چی". و باز هم نه اینکه ایمان دارد به یک چیزی ولی صرفاً آن را نمیشناسد. آدم میتواند ایمان داشته باشد، همانطور که درد دارد، و همانطور که به چیزی درد ندارد.

نمیخواهم به این سمت بروم که پس این جور چیزی که دارم میگویم به چیزی نیست، چیست؛ و یا ...

=>بقیه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 9:48  توسط سولماز شریفی  | 

نشسته است لای یک مشت تور و پارچه و چه و چه. برق میزند. بیش از همه  گوشت شیرینش. و لبهایش... لامصب همیشه صورتیست. بی رنگش هم، قهوه ایش هم.

من -با کمی زاویه- روبرویش نشسته ام. روی یکی همان صندلی هایی، که باقی مهمانها.

اشاره میکند بروم در عکسش بنشینم. بازوهایش را -با همه گوشت شیرین کم حجم- دورم حلقه میکند و میفشارد که خوبم باشد.

پسره :معلومه که دوستای خوبی بودین.

من:آره، تو اینطوری فک کن.

از هر درزی بادی در جهتی سالن را در مینوردد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 15:6  توسط سولماز شریفی  | 

جز از آن جهت که دسترسی مناسب به اینترنت نداشته ام، علت دیگری هم داشت این دیر نوشتن: مرض. هفته ها بیماری بلعیده بودم و هرچه مینوشتم از آن برکنار نمیتوانست باشد. و میخواستم که باشد تا مشتی گزاره ی تکراری -از آن جنس که در دیگر پست ها بود- بازگو نکنم. آن دیگر چیزها هم که ویژه ی اینبار بود -مثل هر بار که مثل هیچ بار دیگر نیست-، دخلی به گزاره ها نداشت. لیکن حالا حالات مرضی رها کرده و مانده پس مانده ها، که آنتی بیوتیک انداخته اند به جانشان و به جانم. و آن لطفی خفی در حقم کرده تا اینجا: تلقینی داده است ام برای توجیهی بر تاریخ ساخت استعاره/مجاز "تلخ کامی".

در سنت ادبیمان و در کنایات و امثالمان، تلخ کامی (درمقابل شیرین کامی)، به نامرادی، غم زدگی، ناراحت شدن از پیشامدی، و... دلالت میکند. فکر میکردم این کشش ذائقه ی قدما به طعم شیرین را میرساند. برای القای بسیاری از مفاهیم مثبت، وصف پیشامدهای مطلوب، و حتی اشارات به زیبایی؛

"شکر"، "عسل"، "حلوا" و... به کار رفته است...

=>بقیه در ادامه ی مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 2:38  توسط سولماز شریفی  | 

     (۱)هر قدر هم زمینه فراهم، آدم هیجانهای فروخورده زیاد دارد. ما -همه قطعاً- لحظاتی را از دست داده ایم، که شوقی داشته ایم و میلی، و اگر ممکن شده بود ارضایش، سعادتی آنی در بر می کشیدمان. ناکامی های میل به تلمّس، بخش بزرگی از این "از دست دادگی" (۲)ها را تشکیل  میدهند. قسمی از این ناکامی ها  از آن جهت ایجاد میشود که تماس در ذات خود دو جهت دارد و شوق هر طرف همیشه باید دیگری را هم در نظر بگیرد.(۳) فردیّت هر طرف، خود به تنهایی برای طرف دیگر محدودیت ایجاد میکند؛ و اگر محدودیت های عمومی هم افزوده شود، مصیبت دو شده است. ما از این محدودیت ها فراوان داریم.

     شاعر میگوید: "حسرت بوسیدن لبت وسط خیابون"، و شما خودتان دیگر تا آخرش را بخوانید! این از دست دادگی ها هرگز با چیزی جایگزین نمیشود. حالت ذهنی آدم فرق میکند، هماهنگی فرق میکند، هوا فرق میکند. اینکه آفتاب بزند یا باران فرق میکند. باد از موهای آدم رد بشود یا نشود فرق میکند. فرق میکند که "سقف" باشد یا نباشد. اغلب فکر میکنیم این محدودیت ناشی از حاکمیت دینی است، اما شاید بخش بسیار کوچکی از مشکل این باشد...

=>بقیه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 21:35  توسط سولماز شریفی  | 

     این را حالا که مینویسم، فریبرز سر سنگی -نشسته- مرده است؛ و من نا امیدانه منتظرم صبح که بشود، شاید دستی/پایی جنبانده باشد، و یعنی زنده باشد. اگر زنده نبودچه؟ محتویاتش را خالی میکنم و لاکش را نخ میکنم، میاندازم گردنم. سعی میکنم به چگونگی "خالی کردن محتویات" فکر نکنم اما میکنم. فکر میکنم باید چاقو بیاندازم و گوشت و پوست و همه ی چیزهای نرم دیگرش را تکه تکه بیرون بکشم. مگر نه اینکه من تشریح جانور ها را دوست دارم؟ اما این را خودش را دوست داشته ام. میشود بکنمش لای خاک، و چند ماه بعد که باکتری های تجزیه کننده و آنزیم های بدن خودش و موجودات دیگر کارشان را کردند، لاک خالی اش را در بیاورم. من غمگین هستم، اما حس از آن حیث که حس است، در لحظه اتفاق میافتد، و استمرارش در گرو قضایای کلی است که بتواند آن حس را توجیه کند. من هیچ وقت در توجیه اینکه "آدم در از دست دادن ها غمی میشود" موفق نبوده ام.

     اولین مواجهه ام با "از دست دادن" (۱) در 9 سالگی بود...

=>بقیه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 3:17  توسط سولماز شریفی  | 

روزگاری(۱) گذشته است، که چون گذشته است، پس لابد الزامی بوده که "باشد" و سپس بگذرد؛ اما به هر تقدیر، انکار نمیکنم: "شادم که میگذرد".

سکس خیلی مهم شده بود. من نوجوان بودم و خوب یادم هست. مشارکت در جمع های مختلط مهم بود و غمناکی، رنجوری، خودکشی، لائیسیته. 

=>بقیه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 15:54  توسط سولماز شریفی  | 

این یک تصنیف عامیانه ی افغانی است که با تمبک همراهی میشود. تمبکش را تصور کنید و این را از رو بخوانید و حال کنید، تا بعد بگویم که چه.

:

آن مرغک را ندیدی؟

کدام مرغک؟

همان مرغکِ دم  بِلندِ بال سفید، سینه پلنگی، و بام باغچه رَضایی*

سرِ دالان پریده، باغِ زاغان چریده

 

آن شَغال را ندیدی؟

کدام شَغال؟

همان شغالی که مرغک را برده بود

کدام مرغک؟

همان مرغکِ دم  بِلندِ بال سفید، سینه پلنگی، و بام باغچه رضایی

سر دالان پریده، باغ زاغان چریده

 =>بقیه در ادامه ی مطلب 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 17:16  توسط سولماز شریفی  | 

*

میگویند زمین

یک زم دارد

یک این

که روی هم یعنی

                "جای سرد"

 

و میگویند بترسید از این نفتها

-اگر هی بسوزند-

                   از گرما

لیکن ای بابا!

کدام بحران؟

میلیونها سال است آدمها

               چیزها را میسوزانند

                                         زمین،

گرم نمیشود که نمیشود.

**   

=>بقیه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 18:19  توسط سولماز شریفی  | 

 راسکلنیکف از صحنه ی جنایت به خانه اش برگشته. شوریده است. با لباس و کلاه به رختخواب میرود.

"اگر کسی میامد چه فکر میکرد؟ که مستم. اما..."

آیا دیگران هم او را همانطور میبینند که خودش میتواند تصور کند؟ آیا مشاهدات هر کس با دیگر کسان یکی ست؟ ذهن دیگری هم مثل ذهن او کار میکند؟ هرگز مسلم نیست.

خودش را بررسی میکند. لباسهایش را، چیزهایی را که دزدیده، خونی که ممکن است جایی خشکیده باشد. میکوشد هر چیز را به حالت عادی برگرداند، اما حالت عادی چیست؟ هر آنچه به ذهنش رسیده انجام داده است، اما آیا باید مطمئن باشد؟ میتواند یقین داشته باشد آنچه را که یک بار دیده و خونی رویش نبوده، بار دیگر هم اگر ببیند خونی نخواهد بود؟

این ابتدای بخش دوم است، از شش بخش؛ اما از همینجا میتوان دانست که گریزی نیست از مکافاتِ جنایت. راسکلنیکف سر بزنگاه، در چاله ی یقین نظری گیر کرده است. ممکن است او آنچه را میبیند درست ببیند، ممکن است دیگران هم همین را ببینند، اما این قطعی نیست. این هرگز قطعی نیست، لیکن تا وقتی دلهره ای در میان نباشد فهمیده نخواهد شد. باید با اضطرابی به شدت اضطراب یک جانیِ از جنایت برگشته درگیر باشی، تا یقینت از امکان هر یقینی سلب شود. کلاس منطق دکتر عالمی هم البته میتواند کمک کند، اما اگر انتظار دارید بی خون و خونریزی تر از راسکلنیکفی عمل کردن باشد اشتباه میکنید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 4:12  توسط سولماز شریفی  | 

در خانواده ما ژنتیکی است گویا. مهدی هم لبه ها را دوست داشت. همیشه ماشینهایش را از لبه ی فرش راه میبرد، دوچرخه اش را، و خودش را هم از لبه ی جوی. از جاهای زیادی افتاد و با آبهای زیادی در جوی رفت و اگر عابران اقدام نکرده بودند میرفت که میرفت. او تاوانش را داد و آدم شد؛ من اما نمیشوم.

تا آنجا که میدانم همیشه در سابقه ی فکری بشر برای اجرام آسمانی حرکت دورانی قائل بوده اند. خواه زمین را مسطح فرض گرفته باشند، خواه گرد؛ و خواه چیزی به دور زمین بگردد، یا زمین به دور چیزی. این دوران از تکرار نتیجه شده. از "بارها دیده شدن"ها. و دوران نا امید کننده ترین چیزی بود که من در ابتدای زندگی عقلانی ام با آن مواجه شدم.

کاملاً کودک بودم که دریافتم تحول حقیقی وجود ندارد و هر تغییری تنها دورانیست بر مسیری واقع روی دو نقطه ی فرضی، که اساساً دو تا هم نیستند و یکی اند. اولین موردی که کنکاشش چنین نتیجه ای میداد احوال هیجانی خودم بود. اینکه استحاله ام اولاً: همیشه تکرار میشود؛ و ثانیاً: روند آن قابل حدس است. زندگی تماماً زیر سنت "ان مع العسر یسرا" واقع شده است، ولو سختی واقعی باشد و آسانی اش ذهنی. هر سختی شمشیری است که بر فرقی کوبیده میشود، و فرق، آماس کرده، برای تحمل شکافتن نهایی آماده میشود. فرق شکافتگانی که اینطور قمه میزنند معترفند هرگز دردی احساس نکرده اند. نقطه ی مقابل این ماجرا نیز همینطور است، چنانکه هیچ کس تصویری سراسر آسان و امن از زندگی اش ارائه نمیکند. اما خروجی ارزشی چنین وصفی از صحنه ی زیست انسانی چه میتوانست باشد؟ منِ کودک هر فعل و انفعالی و هر استحاله ای را ماسکی میدید، که ایستاییِ عریان را میپوشاند و فاعل و مفعول را از بیهودگی مبری میکند.#2#

سعی ها کردم که کودک نمانم! یک نظریه "حلزونی" پروراندم، که در آن –علی رغم تصاویر تکراری-  مسیر تکراری نیست، و هر بار در سطحی بالاتر رخ میدهد، و -خود آگاه و ناخودآگاه- کارم شد جمع آوری و طبقه بندی مصادیق تجربی برای توجیه این نظر! آیا این مصداق جمع کردنها –که هرگز تمامی ندارند- خود یک ماسک دیگر نیست؟ برای پرهیز از دور تا هر جا که ظرفیت روانی ام اجازه داد به این سوال پاسخ منفی داده ام، و متمرکز شده ام بر یافتن لبه ها. آن چیزهایی که سطح را بالا میبرند؛ آن چیزهایی که گسست از نقطه ی بدوی را ممکن میکنند؛ و حال...

من دائماً دارم از لبه هایی که پیدا کرده ام پرت میشوم! لبه ی "عشق" را مثال میزنم. عاشق شدن را به مثابه ی یک استحاله ی حقیقی پذیرفتم؛ امری که برایم با تغییر عمیق ظرفیتها همراه بود و در هر گام مرا با چیزی از خودم مواجه میکرد که انتظارش را نداشتم. خودم را واگذاشتم به این گامها. گذاشتم تا هر چه دارم از من بیرون بکشد. من اجازه دادم آنقدر درد بکشم که ببینم چه قدر درد میکشم که درد کشیده باشم و یعنی در لبه باشم! و آنچه اکنون با آن دست به گریبانم اینست: مواجهه با عشقی ایستا، که از فرط ارزشمندی تغییر  نمیکند! تغییر کند عشق نیست، و نکند من در دورانی دور خودم آواره ام! #3#

من عجالتاً در دورانی دور خودم آواره ام.


1-این به هیچ وجه یک تحلیل فلسفی نیست و به عکس، حتی میتواند یک بازی زبانی باشد و اگر در چهارچوب منطقی برود معنایش را از دست بدهد. ضمناً، صادقانه ترین پست وبلاگ نیز هست؛ با عواطف بدوی و تأملات ناجویده، و بدون –حتی- فیلتر زیبا شناختی.

2-اینکه این بیهودگی کاملاً عادلانه قسمت شده است، چیزی از بدی آن نمیکاهد. به قول دوستان مثل عادلانه قسمت کردن فقر است!

3-میتوانید در این سطور به جای "عشق"، هر لبه ی دیگری –مثلاً ایمان- را بگذارید. شاید بشود گفت عاشقی (علایم عشق) میتواند تغییر کند، بی آنکه دامان خود عشق تر شود، اما من به هیچ وجه نمیتوانم ایده ی عشق را سوای عاشقی بفهمم و ساحتی جدا به آن بدهم.

بی ربط۱: بیایید با هم به محمد رضا جلایی پور افتخار کنیم، که سرانجام بازجویانش را ناکام فرو گذاشت و رهید. میگویند جنبش سبز، جنبش نازپروردگان است و لذا راه به جایی نمیبرد. محمد رضا روی کاغذ تمام ویژگی های یک نازپرورده را دارد، اما  "سلول موتور خانه" هم از او معترف نساخته است. این میتواند خیلی از تحلیل های آقایان را به هم بزند. این که منِ غمگینِ از حادثه بازامده/نیامده –همزمان- خودش را بین امر خصوصی و عمومی شیفت میکند  هم خودش از آن لبه های درخور بررسی ست!

بی ربط۲:پستی داشتم به اسم "آبیدر"، که ادامه اش داده ام و به یک داستان کوتاه تبدیل شده است. اگر کسی بخواهد آن را بخواند و نقدی رویش بگذارد، ممنون میشوم اطلاع بدهد و ایمیلش را در نظر خواهی بگذارد..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 5:31  توسط سولماز شریفی  | 

 ۱-به پلیسهایی که این روزها به جای ما تجمع میکنند، خسته نباشید میگویم. هم روز چهارشنبه، زحمت خرید سبز در بازار را کشیدند، و هم دوشنبه، مقابل ساختمان روزنامه ی اعتماد ملی حاضر شدند. هدف تجمع چیزی جز جلب افکار عمومی نیست، که دوستان ضد شورش -با آن هیبت- به مراتب از ما جلّاب ترند. لیکن با خبرم چنین نیست که سبزها به محل موعود نروند. میروند و میبینند این عزیزان به جای همه در صحنه هستند و باز میگردند. حالا فکر کنید یک روزی پلیس خسته بشود و فکر کند مچل شده و صحنه را خالی کند، آن وقت... چه رقصی بکنند سبزها!

۲- من سولماز شریفی، برگزار کننده ی کارگاه شعر در نیویورک و یا همسر روزبه ميرابراهيمي، عضو دفتر سياسي حزب همبستگي و خبر نگار ایسنا نیستم. با این حساب سولماز شریف، خبرنگارBBC هم که دیگر به هیچ وجه نیستم. یعنی،اساساً چیزی نیستم، خیالتان راحت!

 تکمله:امروز، جمعه، ۳۰ ام مرداد ماه، روز برگزاری اولین بازی لیگ سال جاری در استادیوم آزادی بود و ابراهیم نبوی طی یک فقره طنز از سبزها خواسته بود بروند فوتبال ببینند. به دنبال درز کردن  این فقره، نیروهای امنیتی سریعاً فعال شده و به گزارش شاهد عینی (برادر اینجانب) از ساعتها مانده به برگزاری بازی، ورزشگاه را به محاصره خود در آورده اند. همچنین مسئولان ورزشگاه از ورود هر جنبنده ای با دستبند سبز، شال سبز، پیراهن سبز، شلوار سبز و چشم سبز به استادیوم جلوگیری کرده اند. به گزارش همان شاهد، پیراهن سبزها برای رفع مشکل در محل لخت شده اند و با زیر پیراهن تو رفته اند؛ اما چشم سبزها -نا امید و نالان-، و شلوار سبزها -ترسان- به کنج خانه های خود خزیده اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 2:26  توسط سولماز شریفی  | 

دلالت

به خواب-دان آدم نزند که

                                معنا ندارد!

میخواهد دلالت الکترون وامانده ای باشد در متنی          -بی مرکز

با جبر مداری

و فقر بسامدی،-

                    بر من؛

یا رجعت ذهنیِ عوضی در بحبوحه ی رقص

-از فرم ایستادن شلوار مشکی پارچه ای

روی کفشهای نوک تیز و

پاهای لاغر و

باسن کسی؛-

                  به تو.

 

تا اینجا

دو تا قصه گفته ام و اینها

من اگر بخوابم که

تو معنا نداری!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 18:27  توسط سولماز شریفی  | 

فکر میکنم باید یکی از همان فاحشه های مو بلوند باشد که حین کاسبی بازداشت شده. سرم را از زیر مانتو بیرون نمیکنم. نگهبان میگوید: "حواستونو جم کنین اگه حالش به هم خورد خبر بدید." ای بابا! مگر چه اش میتواند باشد؟ همچنان خودم را به خواب زده ام. زن سوال-جوابش میکند. صدایش کش دار است، و بین زیری و بمی در آمد و شد؛ و حرفهایش بسیار نا مفهوم.

-زدم سرشو شکستم. با گلدون زدم. داروخونه ای یه کثافت ... هی... یهو چشتو باز میکنی میبینی پشت میله های زندونی... اما من خوششش حالم که اون پرو رو زدم.

"ر" را "ی" ادا میکند.

-خونم دزاشیب ه. میدونی کجاس؟

"ز" را هم نمیتواند.

-میخوان ارثمو بالا بکشن.

=>بقیه در ادامه ی مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 2:32  توسط سولماز شریفی  | 

 قبل از انتخابات استدلالهای مختلفی داشتم برای دوستانی که معتقد به "اعلام نتایج از بالا " بودند و شرکت و عدم شرکت را علی السویه میدانستند؛ و بیشتر استدلالهایم حول این دو مقدمه میچرخید: "تقلب هست، اما زیادش را که نمیتوانند"، و "برای زیادش باید هزینه ی زیاد بدهند.". اما این هزینه ها چه میتوانست باشد؟ یکی از اصلی ترینهاش تورک بودن میر حسین، و رأی بالای او در آن مناطق بود، و اینکه مناطق تورک نشین ایران به تازگی -در اعتراضات پس از کاریکاتور روزنامه ی ایران- اصطحکاک شدیدی با نیروهای امنیتی داشته اند و آتش زیر خاکسترند و خبره هم شده اند. اینکه نظام هم اینک نیز به حد کافی برای حفظ امنیت آن منطقه ی مرزی در خوف و رجا هست وبیش از اینش را -به خصوص اگر با پایتخت توأم شود- بر خود نخواهد خرید.

بعد از انتخابات اما، هی رفتیم توی خیابان کتک خوردیم، و هی نشستیم پای اینترنت و تلویزیون و ناخنهایمان را جویدیم، اما چیزی از دوستان ندیدیم که ندیدیم. فقط یک بار شنیدیم صدا و سیمای تبریز را گرفته اند، که بعد فهمیدیم مال تبریز نبوده. روی تابلویش نوشته شده بود "مرکز سیمای آذربایجان غربی"؛ و اصلاً "گرفتن"ی هم در کار نبوده، کمی آتش بازی شده و اینها. گفتیم باشد، شاید جو آنجا زیاده امنیتی است. شاید خبرهایی هست و به ما نمیرسد. اصلاً شاید حال ندارند اعتراض کنند. مگر ما مسئول اعتراض کشی از بقیه ایم؟! و مگر ما -تغییر برای ایران ها- رفته ایم یقه ی لر ها بگیریم که چرا ساکتند؟! اینکه عادت کرده ایم آنها را در صف مبارزات دموکراسی خواهانه ببینیم که دلیل نمیشود همیشه متوقع باشیم. اما حالا که دارد میگذرد، و گفت و شنود ها بیشتر میشود، و ایمیل ها و بیانیه ها بیرون میاید؛ میبینیم که خیر. ماجرا این نیست. یا دست کم تعبیر عده ی زیادی این نیست. برخی در حال تلافی اند! اما تلافی چه بر سر که و با چه هدفی و اصلاً کجا، چه طور... چیزیست که اگر درست تحلیل شود از اساس نادرست به نظر میرسد.

1-کدام تهران؟

دوستان تورک ما، وجه مؤکد حرفشان اینست که تهران در مواجهه با جریان وقایع 1 خرداد 85 سکوت کرد، و حتی بیش از این، ما را به افراطی گری و جدایی طلبی متهم کرد؛ حالا هم خودش برود رأی خودش را پس بگیرد.

برای پاسخ به این دوستان اول باید بپرسم که، منظور از تهران چیست؟...

=>بقیه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 تیر1388ساعت 3:55  توسط سولماز شریفی  | 

-با من کار داشتید؟

-مزاحم نباشم. خواب بودی؟

-نه دیگه. تنهایین آره؟

من را مجاب میکند که اگر بروم آن طرف برایم بهتر است. دستشویی و شیر آب دارد، یکی-دوتا مهتابی دارد. و میگوید اگر قفل را به میله ها بکوبم میشنوند و میایند جایم را عوض میکنند. قفل را میکوبم. الحق که صدای دیوانه کننده ای دارد. یکی میاید سراغم.

-چیه؟ چرا اینجوری میکنی؟ نمیتونی مثه آدم صدا بزنی؟

-صدام نمیومد. میشه برم اونطرف؟

-باشه یه رب دیگه.

=>بقیه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 تیر1388ساعت 4:57  توسط سولماز شریفی  | 

عقب یک پیکان لکنته نشانده ام اند و خیلی گرم است. جای خورشید را پیدا میکنم: کمی از وسط آنطرف تر. شاید ظهر نشده. شاید هم گذشته. چند ساعت چه فرق میکند؟ توی کوله پشتی ام به اندازه ی دو هفته چیز برای خواندن دارم و همین کافیست تا راضی باشم.

مچ دستم را میچرخانم. زیر دستبند عرق کرده و قرمز شده. برای دستهایی مثل مال من سنگین است و گشاد. یک دستم را میلغزانم و بیرون میکشم تا خنک شود و دوباره میکنم تو! آن یکی در نمیاید. فوتش میکنم. کوله به پشتم مانده و نمیتوانم تکیه بدهم. در هر دست انداز یک چیزی اش توی کمرم میرود.

-آخ!

-چی شد؟

-هیچی

نمیخواهم بخواهم دستم را باز کند تا کوله را در بیاورم.

-میریم اوین؟

-نه، وزرا

-اونجا که مال سیاسیا نیست

=>بقیه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 2:13  توسط سولماز شریفی  | 

      هانا آرنت در کتاب "سرچشمه های توتالیتاریسم" و دو مقاله ی "تقصیر سازمان یافته و مسئولیت جهانی"، "مسئولیت فردی در نظام دیکتاتوری"؛ و در تحلیل نقش آلمانها در گسترش نازیسم به دو موئلفه اشاره میکند: نخست پرداخت ایده ی "مرد خانواده" از سوی نازی ها، و دیگر "نظریه ی مهره ی دستگاه".

     "مرد خانواده" مردیست که به خاطر حقوق ماهیانه، تأمین زندگی خود و امنیت و آرامش زن و فرزندانش، حاضر است اعتقادات خود را زیر پا گذارد. در این ایده، خصوصی کردن وجدان و حاکم شدن امر خصوصی بر امر عمومی به فرد اجازه میدهد از قید مسئولیت اعمال خود یکسر آزاد باشد. به زعم آرنت در این دوره از حیات آلمان ها فقط "فنی ها و کارگران فنی" اند که فراوانند و  تقریبا هیچ محقق جدی ای ظهور نمیکند، چرا که آنچه نیاز نازیسم را رفع کرده و قابل تشکیل در قالب همان مرد خانواده نیز هست، همین فنی هایند. او در مورد آنها مینویسد: "این افراد که به معنای گسترده ی کلمه شریک جرم هیتلر بودند، به معنای محدودتر کلمه مرتکب هیچ جرمی نشده اند. آنها که اصلی ترین هم دستان هیتلر بودند، حقیقتاً نمیدانستند چه میکنند و با چه کسانی سر و کار دارند."

     "نظریه ی مهره ی دستگاه" نیز استدلالی است که به موجب آن شغل و مقام فرد در یک نظام اداری گسترده، جایگزین مسئولیت فردی او میشود و فرد برای دفاع از خود از جمله ی معروف "اگر من این کار را انجام نمیدادم، کس دیگری انجامش میداد"، استفاده میکند. این استدلال را میتوان با این بیان که "کارمند هم به هر حال یک انسان است و در این مقام است که محاکمه میشود" رد کرد. در این جریان کسانی که مهره ی دستگاه نمیشوند، لزوماً کسانی نیستند که نظام ارزشی بالاتر و محکم تری برای خود دارند. "آنها از خود میپرسیدند پس از انجام برخی کارها، تا چه حن قادرند با خود کنار آیند؟ و تصمیم گرفتند که بهتر است هیچ کاری انجام ندهند، نه به آن دلیل که جهان در اثر عدم همکاری آنان تغییر و بهبود خواهد یافت، بلکه از آن رو که تنها در چنین صورتی قادر خواهند بود با خود کنار آیند."

     طبیعتاً مولفه ی اول در مورد شهروندان عادی، و مورد دوم بر شاغلان دستگاههای نظامی-امنیتی قابل صدق خواهد بود. لیکن اکثریت آلمانها در آن زمان "مرد خانوده" و "مهره دستگاه" بودن را برگزیدند؛ تا آنجا که از قضاوت تاریخ در مورد تفکیک "آلمانی" از "نازی"، این دو ضرب المثل به جای ماند:

     " آلمانی خوب، آلمانی مرده است."/ "تنها راه مطمئن برای شناخت یک ضد نازی، آنست که نازی ها او را به دار آویخته باشند."


#توضیح بیشتر در مورد ارتباط این نوشتار با شرایط فعلی ما و ایرانمان را، توهین به شعور مخاطب میدانم و امر تطبیق را به ایشان واگذار مینمایم.#

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 3:2  توسط سولماز شریفی  | 

 

آیا شما میدانید گاز اشک آور و فلفل پرزهای زبان آدم را از بین میبرد؟ من میدانم. روی پوست مینشیند و هر جایش را که مرطوب باشد میخورد.

بچه های دانشگاه تهران و کوی خیلی چیزهای دیگر هم میدانند. میدانند برای خنثی شدن گازها باید آتش درست کنند، ولو شده از کتابهایشان، نیمکتهای دانشگاهشان؛ و اگر هنوز دود کم بود، سیگار بکشند فوت کنند به چشم هم. و بر خلاف وقتهای دیگر، این دود-به هم-فوت کردن خیلی معنی خوب دارد، خیلی محبت آمیز است.

و میدانند در جواب گازها، حتی سنگ هم نباید زد. اگر  سنگ ما اندک بردی دارد و نیرویی، سنگ لباس شخصی ها از فلاخن دستهایی میاید که پروارِ جیره خواریست، و پایان ماجرا جز با سرشکستگی نخواهد بود. کاش این را هم بدانند که خون بر پیرهن سفید پاک نمیشود، از خاطر همراهان، دوستان، مادران.

ما میدانستیم حراست بد است؛ نیروی انتظامی بد است؛ یگان ضد شورش بد است؛ اما دیروز، نه چندان چنین! حراست دانشگاه ناصح مان شده بود؛ و یگان ضد شورش، صاحب دانای سگی هار، که عنان گروه فشار را عجالتاً رها نمیکرد.

ما اینقدرمیدانستیم، ولی آنها که بیشتر میدانستند، دیگر معلوم نیست بتوانند! دیشب و دیشب تر دوباره کوی را کوبیدند، زدند، و بردند. عدد فعلاً سه رقمیست. پیرهن سفید نپوشید. فعلاً پیرهن سفید نپوشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 15:24  توسط سولماز شریفی  | 

 

همیشه زور زده بودم اینجا را سیاسی نکنم و نهایت امر حرفم را با ارجاع دادن به لینکی در کنار صفحه بگویم،  اما دیگر هیچ خبرگزاری وجود ندارد که لینکش... face book و sms هم که به طریق اولی تعطیل است. خود همینجا هم تازه باز شده. لذا:

در این بی رسانگی، قصه ی آدم -شمایی را که معتقد به تقلب هستید- به تظاهرات امروز دعوت میکند. با یا بی مجوز، راه دیگری نداریم.

ساعت 4 بعد از ظهر، میدان انقلاب تا میدان آزادی. و میر حسین هم هست.

الله اکبر شبانه نیز طریق آسان و بی هزینه ای است. هر شب ساعت ده. نگران یکه بودنتان نباشید. مردم با شما دم خواهند گرفت. من آزموده ام اش.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 11:28  توسط سولماز شریفی  |